پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - رؤياي قرن آمريكايي - شیرخانی علی

رؤياي قرن آمريكايي
شیرخانی علی

ساختار نظام بين الملل كه در دوران جنگ سرد، بر دو نظام بلوك شرق و غرب و سيستم دوقطبي به رهبري شوروي و امريكا استوار بود، پس از آغاز دهه نود، به‌تدريج دگرگون شد و تحولاتي در جهان رخ داد كه اين تحولات موجب دگرگوني‌هاي وسيع در ساختار نظام جهاني گرديد. در اين رابطه ايالات متحده، نه‌تنها رهبري كشورهاي اروپايي و واحدهاي سرمايه‌داري در شرق آسيا را عهده‌دار گرديد، بلكه در سازمان‌ها و نهادهاي بين‌المللي مثل شوراي امنيت سازمان ملل متحد نيز قادر گرديد كه تا توافق و همراهي اعضاي دائمي شوراي امنيت را براي صدور قطعنامه عليه مخالفان ساختار جديد بين‌المللي، به‌كار گيرد. ازجمله مي‌توان به قطعنامه‌هاي شوراي امنيت سازمان ملل متحد، عليه عراق در جنگ خليج فارس و ليبي و... اشاره كرد. در اين چارچوب، ايالات متحده امريكا از ديپلماسي دو يا چند جانبه بهره گرفت و ديگر واحدهاي قدرتمند را در نظام بين‌المللي، در راستاي اهداف خود متقاعد كرد. جورج بوش رئيس جمهور وقت امريكا، تأكيد مي‌كند كه جهان يك قرن امريكايي را در پيش رو خواهد داشت و استراتژي نظم نوين جهاني بر اساس رهبري، قدرت و ارزش‌هاي امريكايي صورت خواهد گرفت. لذا رهبران امريكا و ظيفه خود مي‌دانستند كه در هر نقطه‌اي از جهان كه آن نظم نوين بين‌المللي به‌درستي پيش نمي‌رود و يا با اندكي مقاومت روبروست، در آن منطقه دخالت كرده، از الگوهاي يك‌جانبه‌گرايي در نظام بين الملل استفاده نمايند.
از آن‌جا كه ايالات متحده آمريكا پس از فروپاشي بلوك شرق، براي خود جايگاه بين المللي و نقش تعيين كننده‌اي قائل بود، تلاش همه جانبه‌اي را به انجام رساند كه با بسياري از چالش‌ها و تعارضات درون ساختاري نظام بين الملل، مقابله نمايد. در سال‌هاي ١٩٩٣ تا ١٩٩٦ آن كشور، ساختارهاي بين المللي و منطقه‌اي جديدي را براي گسترش هژموني خود، تأسيس و يا تقويت نمود؛ ازجمله مي‌توان به تصويب مفاد موافقت‌نامه عمومي تصرف و تجارت (گات)، شكل‌گيري سازمان تجارت جهاني (WTO)، پيمان تجارت آزاد (A.N.A.F.T)، مشاركت امريكا با شوراي آتلانتيك شمالي، همكاري گسترده با كنفرانس امنيت و همكاري اروپا و توسعه تدريجي پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو) اشاره كرد.
روند فوق در زمان جورج بوش در چارچوب استراتژي نظم نوين جهاني دنبال مي‌شد. در زمان دولت كلينتون در قالب استراتژي گسترش (Enlargement) به راه خود ادامه داد. در نظم نوين جهاني و استراتژي گسترش، مي‌توان نوعي پيوستگي و بستگي موضوعي و كاركردي را مشاهده كرد؛ زيرا زماني امريكا قادر خواهد بود تا موازنه‌دهنده مسايل مربوط به سياست بين‌الملل باشد كه حضور و دخالت فزاينده‌اش در بحران‌هاي بين‌المللي كاركرد مؤثر و نتايج مطلوب داشته باشد. بدين رو مداخله‌گرايي حتي به صورت يك‌جانبه، استراتژي اصلي امريكا قلمداد مي‌شود. در بررسي سياست خارجي امريكا، وقتي كه اقدامات مداخله‌گرايانه آن كشور، در مناطقي از قبيل عراق، هائيتي، پاناما، بوسني، كوزو، ليبي، سودان، افغانستان و... مشاهده مي‌شود، چنين نتيجه مي‌دهد كه اقدامات مداخله گرايان امريكا پس از جنگ سرد و فروپاشي بلوك شرق، تنوع، تكثير، شدت و تكرر مضاعفي يافته است. اگر موارد مداخله‌گرايانه فوق كه به صورت آشكارا صورت گرفته است، و مواردي از مداخلات نهاني امريكا به وسيله سرويس‌هاي جاسوسي آن كشور، به هم ضميمه شود، اين ذهنيت را در انديشه هر پژوهشگر پديد مي‌آورد كه استراتژي اصلي در سياست خارجي آمريكا، پس از جنگ سرد، بر محور مداخله در امور كشورهاي دنيا، استوار است. زماني كه اين موارد مداخلات عملي دولت‌مردان آمريكا را با توجيه نظري و نخبگان فكري و سياسي آن كشور، تلفيق و اندماج نمايي، ملاحظه مي‌شود كه اقدامات عملي، پشتوانه نظري نيز داشته است. بدين سان، براي بررسي سياست خارجي آمريكا، بايد علاوه بر اقدامت عملي آن كشور در مناطق مختلف جهان، به ادبيات نظري آن نيز توجه شود.
بارزترين مواردِ ادبيات نظري و سياسي را مي‌توان در فعاليت گروه‌ها و سازمان‌هاي علمي ـ سياسي يافت.
يكي از اين موارد سمپوزيومي است كه در سال ١٩٩٤ در هاريمن نيويورك با حضور مقامات سياسي، دانشگاهي، سازمان‌هاي تجاري، صنعتي و غير انتفاعي و نظامي، حقوقي، علوم، تكنولوژي و وسايل ارتباط جمعي در آمريكا تشكيل شد كه هدف آن «ياري رساندن به شناسايي رهنمودهاي راهبردي در تصميم‌گيري» سياست خارجي آمريكا بود. نتيجه اين سمپوزيوم اين شد كه خط مشي مداخله‌گرايانه امريكا كه پس از پايان جنگ سرد آغاز شده بود، همچنان دنبال شود. مباحث نظري اين اجلاس با همين عنوان، چاپ و منتشر گرديد.١
در سال ٢٠٠٠ م نيز سمپوزيومي به مديريت نورمن پود هورتز در آمريكا شكل گرفت كه نتيجه آن، با عنوان «ياران بيگانه با رهنمودي به مناظرات سياسي خارجي» در مجله تبييني ـ تفسيري Commentery چاپ و منتشر گرديد.٢
تلاقي اقدامات و مداخلات عملي آمريكا در كشورهاي مختلف دنيا، با پشتوانه‌هاي نظري پيش‌گفته نشان مي‌دهد كه سياست خارجي امريكا، به عنوان تنها ابرقدرت فانقه چند بُعدي دنيا، وارد برهه جديدي شده است. اين برهه بيان‌كننده آن است كه مقامات سياسي و نظامي آمريكا اداركي سلسله مراتبي نسبت به ساختار نظام بين‌المللي دارند كه در رأس آن سلسله دولت آمريكا مي‌باشد. لذا آمريكا در صدد است تا از طريق بكارگيري الگوهاي يك‌جانبه‌گرايي در نظام بين‌الملل اقدام نمايد. اين امر به مفهوم تلاش آمريكا براي توسعه حوزه نفوذ و افزايش سطح هژموني آن كشور در نظام بين‌الملل است؛ در حالي كه واحدهاي ديگر نظام بين‌المللي درصدد هستند تا هژموني‌طلبي امريكا و الگوي رفتاري يك جانبه آن كشور را با واكنش خود، محدود نمايند. از اين رو كشورهاي اروپايي در قالب اتحاديه اروپا، چين، روسيه و برخي از كشورهاي جهان سوم، سعي در مقابله با رهبري آمريكا دارند و اتحاديه اروپا براي خود اقتدار و جايگاهي برابر با آمريكا مورد جستجو قرار داده و به اين ترتيب ساختار سلسله مراتبي، امنيت يك قطبي و يك‌جانبه‌گرايي را به چالش فرامي‌خواند؛ هرچند بر اساس نظريه پاراديم توماس كوهن، وقايع ناهمخوان يك پاراديم را در تحليل علمي منسوخ نمي‌كند. تنها زماني يك پاراديم كاركرد خود را از دست مي‌دهد كه قادر به تبيين پديده‌ها بر اساس فرضيه خود نباشد و يا اين كه فرضيه جديدي جايگزين آن گردد. تاكنون جايگزين جديدي در مقابل استراتژي نظم نوين جهاني، گسترش، مداخله‌گرايي فزاينده به جهانگرايي و انواع ديگر ازالگوهاي رفتاري آمريكا كه مبتني بر يك‌جانبه‌گرايي و هژموني‌طلبي آن كشور باشد، پديدار نگرديده است. البته مقاومت‌هاي مشهودي در برابر استراتژي، كاركرد منطقه‌اي و بين المللي آمريكا در مناطق مختلف شكل گرفته، اما ايالات متحده آمريكا در صدد است كه اين مقاومت‌ها را تبديل به رفتارهاي همكاري جويانه نموده و يا اين‌كه با بهره‌گيري از ابزارهاي قدرت ملي خود مقابله مؤثري را با چالش‌هاي فزاينده نوظهور به انجام رساند. همه فعاليت‌ها و كاركردها و اقدامات امريكا در صحنه نظام بين‌المللي، مرهون قدرت ملّي و امنيت ملّي آن كشور است. اين كشور با برخورداري از دو عنصر فوق، سعي در به دست گرفتن رهبري جهان دارد و رهبري جهان نيز ميسر نمي‌شود مگر با مداخله در مناطق مختلف جهان. امّا امنيت آمريكا در ١١ سپتامبر ٢٠٠١ با حملات به ساختمان دوقلوي تجارت جهاني فرو مي‌ريزد و اين نويد را به ديگر بازيگران جهاني مي‌دهد كه امينت امريكا شكست‌ناپذير نيست، و اين حمله مي‌تواند زنگ خطري براي اهداف و برنامه‌هاي جهاني سياست خارجي امريكا باشد.
اكنون با توجه به مطالب فوق، سؤال اصلي اين است كه:
«آيا در سياست خارجي امريكا پس از حملات ١١ سپتامبر، تحولي جديد رخ داده است؟»
در پاسخ به سؤال فوق، فرضيه ذيل به آزمون گذاشته مي‌شود:
«با توجه به اهداف ايالات متحده آمريكا در سياست بين الملل و با تأكيد بر اين نكته كه چالش‌هاي قابل توجهي در حوزه‌هاي مختلف جهان شكل گرفته است، جهت‌گيري سياست خارجي و نقش بين المللي ايالات متحده امريكا ايجاب مي‌كند كه «سطح» و «شدت»، «گستره» و «الگوهاي» مداخله‌گرايانه امريكا افزايش يابد. اين نوع رويكرد به سياست خارجي، پس از ١١ سپتامبر همچنان دنبال مي‌شود و به نظر مي‌رسد كه از مرحله پيشتازي كه در ابتداي دهه نود از آنِ آمريكا بود، هم اكنون به مرحله پيشوايي رسيده است. البته در زمان‌هاي مختلف با توجه به چالش‌هاي متعدد، تاكتيك‌ها نيز تغيير مي‌يابد. در اين راستا نقش بين‌المللي ايالات متحده و جهت‌گيري سياست خارجي آن به گونه‌اي خواهد بود كه بين الگوي «پليس بين المللي»، «موازنه‌دهنده جهاني» و «مقابله‌كننده با چالش‌هاي گزينشي» در نوسان خواهد بود.
براي بررسي و آزمون فرضيه فوق از نگرش سيستمي و ساختاري استفاده شده است. بر اساس دگرگوني‌هاي ساختاري نظام بين الملل، اتحاد جماهير شوروي از اعمال الگوهاي رقابت‌آميز ايدئولوژيك خودداري ورزيد و اين ويژگي امكان پيگيري اهداف و الگوهاي سياست خارجي آمريكا را فراهم ساخت.

بررسي روند سياست خارجي آمريكا تا پايان جنگ سرد
الف. سياست خارجي امريكا تا جنگ اول جهاني
امريكا پس ازجنگ‌هاي استقلال، در سياست خارجي خود جهت‌گيري انزواطلبانه داشت؛ هرچند فدراليست‌هاي امريكا از قبيل جورج واشنگتن و آدامز در قرن هيجدهم م، ساختار داخلي ايالات متحده امريكا را به گونه‌اي انسجام بخشيده بودند تا امكان اقدامات لازم براي توسعه حوزه منافع ملي آن كشور با مشكل و يا محدوديتي روبرو نگردد. امريكا براي تثبيت موقعيت ملّي و داخلي خود نيازمند توسعه تدريجي در حوزه منابع ملّي خود بود و در اين راستا مي‌توان سياست خارجي جفرسون را آغاز مداخله‌گري آن كشور براي روند توسعه‌طلبي آن كشور، ناميد. خريد لوئيز يانا و نئوارلئاتز در اين چارچوب قابل بررسي مي‌باشد. امريكا براي نيل به اهداف خود، ابتدا از نيمكره غربي و از اطراف خود آغاز كرد و در همين راستا دكترين مونروئه را تا زمان جنگ با اسپانيا مورد توجه و تأكيد قرار داد. مونروئه آموزه خود را در پيام سالانه خود به كنگره امريكا به سال ١٩٢٣ چنين بيان كرد:
«ما در مستعمرات يا در ممالك وابسته به كشورهاي اروپايي مداخله نكرده و نخواهيم كرد... امّا در مورد حكومت‌هايي كه اعلام استقلال كرده و يا دعوي آن را دارند... ما نمي‌توانيم هيچ‌گونه مداخله‌اي را با هدف ستم به آن‌ها و يا هيچ‌گونه كنترلي بر سرنوشت آن‌ها از سوي قدرت‌هاي اروپايي را، چيزي غير از تجلي موضع دوستانه نسبت به ايالات متحده تلقي كنيم.»٣
جهت‌گيري سياست خارجي امريكا در قرن ١٩ متوجه نيمكره غربي بود و نقش امريكايي‌ها داراي «نقش ملّي» حفاظت قاره‌اي از تهاجم و توسعه‌طلبي فزاينده كشورهاي اروپايي بود. قرن ١٩ و اوائل قرن ٢٠، سياست خارجي امريكا بر حفظ وضع موجود استوار بود و آموزه مونروئه تأمين‌كننده اهداف سياست خارجي امريكا در روند تأثيرگذاري بر نيمكره غربي بود.
توسعه داخلي امريكا كه بعد از دستيابي به لوئيزيانا، آريزونا، تگزاس و ارگون و مناطق ديگر آغاز گرديد و همين‌طور تحول در قابليت‌هاي ملي آن كشور، در دهه‌هاي پاياني قرن نوزدهم، زمينه لازم را براي ايفاي مسئوليت‌هاي فراگير و مداخله‌گري فزاينده ايالات متحده فراهم آورد. توسعه داخلي در ايالات متحده به گونه‌اي چشمگير بود كه ابزارهاي قدرت ملي آن كشور را در عرض سه دهه، در حدود سه برابر افزايش داد. روند فوق قابليت‌هاي امريكا را به گونه‌اي بالا برد كه نخبگان براي خود رسالت فراگيرتري را در جهت مداخله‌گري منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي قائل مي‌شدند.٤
برخي بر اين باورند كه رشد ساختارهاي داخلي در امريكا مي‌تواند مهم‌ترين عامل مداخله‌گري آن كشور و دگرگوني در سياست خارجي آن باشد. چرا كه قدرت و توان ملّي، هر اندازه از تراكم بالايي برخوردار باشد، به همان اندازه مسئوليت و تحرك بيشتري را در نخبگان ايجاد مي‌كند. اين روند در كشورهايي كه براي خود رسالت تاريخي و ملّي قائلند، از نمود و عينيت بالاتري برخوردار است. بر اين اساس، مي‌توان بين شاخص‌هاي قدرت ملي و چگونگي جهت‌گيري سياست خارجي امريكا نوعي رابطه ايجاد كرد و بر مبناي آن تحولات شكل گرفته در رفتار و عملكرد آن كشور را ارزيابي كرد.٥
هدف مداخله امريكا در قرن ١٩ و اوائل قرن ٢٠، جهت دستيابي به منافع ملي بيشتر از طريق توسعه‌طلبي و رقابت با قدرت‌هاي بزرگ اروپايي بود. دستيابي به اراضي جديدي كه در اقيانوس آرام در راستاي جنگ با اسپانيا حاصل گرديد(هاوايي، گوام، فيليپين) مي‌توانست پايگاه‌هاي مطلوب را براي نظارت منطقه‌اي و دستيابي به منابع و بازارهاي جديد فراروي ايالات متحده قرار دهد.
البته گروه‌هاي مخالف اين نوع سياست، در امريكا وجود داشت. گراهام سامنر بر اين باور بود كه جنگ با اسپانيا آغازگر روندي است كه ايالات متحده را در گير حوادث و رويدادهاي فراگير نموده، به اين ترتيب با گذشت زمان منجر به شكست آن كشور و از بين رفتن ارزش‌هاي امريكايي درنگرش ملل ديگر خواهد بود. وي تأكيد داشت كه به‌كارگيري الگوهاي مداخله‌گرايانه، منجر به توسعه‌طلبي وامپرياليسم مي‌گردد و اين امر با مباني دموكراسي، سنت‌ها و منافع ملي امريكا متعارض خواهد بود و در نهايت منجر به جنگ، خشونت، بي‌ثباتي و از دست دادن ارزش‌ها خواهد شد.»٦

ب. سياست خارجي امريكا تا جنگ دوم جهاني
جنگ اول جهاني، قدرت ملي و سطح توسعه داخلي امريكا را به گونه جهشي افزايش داد. اين مسئله نتيجه وجود جنگ و تخريب گسترده منابع اقتصادي و انساني اروپا بود و در نهايت اروپا به ايالات متحده احتياج بيشتري پيدا كرد. اين كشور توانست به عنوان منبع قابل توجهي براي تأمين نيازمندي‌هاي اقتصادي كشورهاي درگير جنگ، ايفاي نقش نمايد و بدهي متفقين در سال‌هاي ١٩١٤ تا ١٩٢٠ م بالغ بر E٠٠٠/٠٠٠/٣٠٠/١٠ دلار گرديد.٧ براساس همين قدرتمند شدن امريكا بود كه برخي از افراد و مقامات كه انديشه مداخله‌گرايانه و توسعه‌طلبانه داشتند، به‌تدريج وارد ساخت حكومتي امريكا شدند و كوشيدند تا روند مداخله‌گرايي را در سياست خارجي امريكا نهادينه نمايند. بدين رو، برنامه‌هايي را در جهت تهييج افكارعمومي براي مداخله‌گرايي بيشتر فراهم آوردند. موارد فوق منجر به آماده شدن شرايط ذهني و عيني جامعه امريكا و نظام‌بين‌الملل براي ورود امريكا به جنگ گرديد. اين نوع نگرش، نگرش واقع‌گرايان در سياست خارجي و بين‌المللي بود؛ ولي زماني كه وئودور ويلسون در امريكا به قدرت رسيد، وي گرايشات مداخله‌گرايانه‌اي را كه در دهه اول قرن بيستم در حوزه سياست خارجي امريكا به انجام رسيده بود، تا حدي ايزوله نمود.وي آرمان‌گرايي و حتي ايدئولوژي را مقدم بر منافع مادي كشورش قرار داد.٨ ولي ويلسون نيز در نهايت ملزم به شركت در جنگ اول جهاني گرديد واين مسئله را بايد يك روند كلي تلقي نمود كه ايالات متحده از زمان جنگ با اسپانيا درگير آن شده بود. پس از ويلسون، جمهوري‌خواهان به مدت سه دوره در انتخابات رياست جمهوري امريكا به پيروزي رسيدند، و سياست مداخله‌گرايانه را دنبال كردند و در حقيقت امپرياليسم جديدي را پي ريختند.
بر اين اساس ساختار نظامي ايالات متحده در مسيري قرار گرفت كه بتواند نيازهاي مربوط به روند مداخله‌گرايانه‌اي را كه امريكا در دهه ١٩٣٠ آغاز كرده بود، تأمين نمايد. به همين دليل كشتي‌هاي نظامي ايلات متحده در ظرف ٥ سال در حدود ٣٥ درصد افزايش پيدا كرد و در حدود ٥٠ درصد كل كشتي‌هاي جهان را در برگرفت.

ج. مداخله‌گرايي امريكا پس جنگ دوم جهاني
پس از پايان جنگ دوم جهاني، توازن قدرت پيشين، از بين رفت و توازن قدرت به گونه‌اي شكل گرفت كه دو ابرقدرت شوروي و امريكا با فاصله بسيار مشهودي به لحاظ سطح قدرت و در مقايسه با ديگران متمايز گرديده بودند. امريكا در زمان رياست جمهوري روزولت سعي داشت كه ضرورت همكاري و مصالحه بين متفقين جنگ را اجتناب‌ناپذير جلوه دهد؛ ولي پس از مرگ روزولت، شرايط تغيير كرد و مداخله‌گرايان امريكا بر اين اعتقاد بودند كه آينده روابط با اتحاد شوروي قابل پيش‌بيني نيست و به همانگونه كه ممكن است ايالات متحده در آينده با واحدهاي ديگر به تعارض برخيزد، به همان اندازه جنگ با اتحاد شوروي نيز از دستور كار خارج نمي‌باشد. براين اساس مداخله‌گرايان بر اين باورند كه «دادن امتياز به اتحاد شوروي به جنگ منتهي مي‌شود. بنابراين براي اين كه از جنگ با كمونيسم دور بمانيم، نبايد به كمونيست‌ها امتياز دهيم.٩»
براي رقابت با شوروي و نفوذ در حيطه‌هاي قلمروي آن كشور، امريكا پس از جنگ دوم جهاني، ساختار نظامي خود را در حدود ١٠٠ برابر افزايش داد و تلاش كرد از اين طريق كالايي لازم در روند سياست خارجي آن كشور شود و بتواند اهداف رو به توسعه ايالات متحده امريكا را تأمين نمايد.
در همين راستا، جروج كنان نفر دوم سفارت امريكا در مسكو اولين قدم را برداشت و در مقاله‌اي كه در نشريه «امور خارجي (foreign Affairs) انتشار داد، مبناي استراتژي امريكا قرار گرفت:
«ايالات متحده در خود اين قدرت را مي‌بيند كه به صورت فوق‌العاده‌اي شيوه‌هاي موثر براي معتدل‌سازي سياست شوروي به‌كار گيرد.اين امر جز از طريق اعمال فشار بر رهبران كرملين مقدور نمي‌باشد. فشارها بايد به گونه‌اي باشد كه آن كشور نتواند جنبش‌هاي آزاديبخش را در مناطق مختلف وعليه منافع ايالات متحده امريكا، ايجاد نمايد.١٠»
پس از جنگ دوم جهاني «نگرش‌هاي سياسي موجود در امريكا به رهيافت واقع‌گرايانه و ميل به سوي مداخله‌گرايي در امور ديگران در سياست خارجي امريكا جاي پا باز مي‌كند. هنري كسينجر از بنيانگذاران رهيافت واقع‌گرايانه است. وي در اين باره در گزارشي به كميته سناي زمان مسئوليت خود مي‌گويد:
«بايد معيارهايي را به‌كار گيريم كه خطر جنگ را كاهش دهد و گفتگويي متمدنانه و با نظام حكومتي خاصي در پيش گيريم كه شيوه حكومتي آن مورد تأييد ما نيست. به‌عكس بايد اين مذاكره را آن‌قدر به تأخير انداخت كه كشور مزبور به تغييرات در سياست داخلي خود دست بزند. به نظرم نمي‌توان درباره اين موضوع در خلأ تصميم گرفت. ما نمي‌توانيم نسبت به آزادي انسان بي‌تفاوت باشيم، ولي درعين حال نمي‌گويم [منافع خود را] آن‌قدر به تأخير بيندازيم كه آنان در نظام خود تغييري ايجاد كنند.»١١
به مقتضاي اين مباني فكري، سياست خارجي امريكا بيشتر به مقتضاي منافع ملي، رقم خورد و ارزش‌هاي ناشي از مفهوم منافع (Interests) بر مفهوم ارزش‌هاي انساني (Valuse) غلبه پيدا كرد. در اين راستا تفرقه‌اندازي در بلوك شرق و نزديكي به چين آغاز شد و چين نيز عضو دايمي شوراي امنيت سازمان ملل متحد گرديد. ولي بن‌بستي كه در جنگ ويتنام پديد آمد، مسايل مربوط به ارزش‌هاي انساني غلبه پيدا كرد. افكار ايدئولوژيك و مباحث حقوق بشر و چگونگي تأثير آن بر سياست خارجي امريكا، مورد تأكيد قرار گرفت. افراط در مباحث حقوق بشر و اين كه كشورهاي جهان سوم، لوازم آن را رعايت نمايند، فرصتي جهت استفاده انقلابيون ايران و نيكاراگوئه ايجاد كرد و موجب حمله شوروي به افغانستان گرديد. از اين پس سياست ميلتياريستي امريكا در دهه ٩٠ آغاز مي‌شود و اين نوع سياست بيش از يك دهه بر امريكا سايه مي‌افكند. سياست خارجي امريكا در دهه ٨٠ كه با رياست جمهوري ريگان آغاز شد، بر استراتژي برخورد با واحدهايي كه نوعي خصومت بنيادين با اهداف و منافع امريكا داشتند، استوار بود. بر اين اساس ريگان تأكيد داشت كه اگر به قدرت دست پيدا كند، از طريق اتحاد، استراتژي دفاعي جديد را عليه سياست تروريستي به‌كار خواهد گرفت كه مانع از بروز شكل‌گيري حوادث و روندهايي خواهد شد كه در سطح جهان موجب حقارت و از بين رفتن منافع امريكا مي‌گردد. اتخاذ چنين استراتژي‌اي در دهه ٨٠ موج جديدي از توسعه‌طلبي و مداخله‌گري را در برخورد با واحدهاي سياسي ـ كه به لحاظ جهت‌گيري سياست‌خارجي امريكا نامطلوب تلقي مي‌شوند ـ ايفا خواهد نمود. نويسنده كتاب «تحولات سياسي در ايالات متحده امريكا»، درباره سياست خارجي امريكا در دهه ٨٠ چنين توضيح مي‌دهد:
«سياست جديد [ كه به وسيله ريگان ارائه شد ] حول سه محور اصلي دور مي‌زد كه عبارتند از: لغو هرگونه برنامه مذاكره با رهبران تروريست‌ها، اعمال تحريم‌هاي سياسي و اقتصادي كشورهاي تروريست‌پرور، روآوردن به اقدامات تلافي‌جويانه به سبك اسرائيل و به منظور بازداشتن كشورهاي خاطي از دست زدن به اقدامات بيشتر. هدف اصلي اين استراتژي، كشور ليبي و رهبر آن سرهنگ قذافي بود كه ادعا مي‌كرد روابط نزديكي با سازمان آزاديبخش فلسطين دارد و در سه مورد با اقدامات تلافي‌جويانه امريكا روبرو شد. اولين بار در اوت ١٩٨١ دوجنگنده ليبيايي كه برفراز خليج ليبي به يك فروند هواپيماي نظامي امريكا حمله ور شده بودند، سرنگون شدند. سپس در اكتبر ١٩٨٥ هواپيماهاي امريكايي، يك هواپيماي ليبيايي را در هوا محاصره كرده، سرنگون كردند. سپس در اكتبر ١٩٨٥ هواپيماهاي امريكايي يك هواپيماي ليبيايي را در هوا محاصره كردند و آن را مجبور ساختند تا در گوشه‌اي از خاك ايتاليا به زمين بنشيند. در مورد سوم چندين فروند هواپيما A-٦ و F-١١١ امريكايي در فراز شهر طرابلس ظاهر شدند و شهر را بمباران كردند كه در نتيجه آن بيش از يكصد نفر جان خود را از دست دادند»١٢
الگوي رفتاري سياست خارجي امريكا در دهه ٨٠ با واحدهاي بين‌المللي به ويژه اتحاد جماهير شوروي به گونه‌اي بود كه جنگ سرد جديدي از سال ١٩٨١ بين دو ابرقدرت ايجاد شد و در نتيجه مي‌بايست مقابله با كمونيست‌ها به عنوان اقدامي اجتناب‌ناپذير در هر نقطه‌اي از جهان به انجام مي‌رسيد. جهت‌گيري سياست خارجي امريكا را در اين زمان، با شاخص‌هايي كه از افراط‌گرايي فزاينده و توسعه حوزه رفتاري و مداخله‌گرايي آن كشور، مورد ارزيابي قرار داد. استقرار تفنگداران امريكايي در لبنان، حمله به گرانادا و برخورد با كشورهايي از قبيل كوبا، نيكاراگوئه، افغانستان، آنگولا، ايران، ليبي... دراين راستا قابل ارزيابي مي‌باشد. به طور كلي جنگ كم‌شدت، سياست امريكا براي پاسخ دادن به چالش‌هاي فراگير در دهه ٨٠ بود؛ چالش‌هايي كه شامل منطقه‌اي، قاره‌اي و بين‌المللي مي‌شد. كميته سياست‌گذاري ريگان در امريكاي لاتين شاخص‌هاي سياست خارجي امريكا را در برخورد باچالش‌هاي منطقه‌اي، چنين بيان مي‌كند:
«مهاركردن شوروي كافي نيست. تشنج زدايي مرده است. بقاي امريكا ايجاب مي‌كند كه امريكا صاحب يك سياست خارجي جديد باشد. امريكا بايد ابتكار عمل را به دست گيرد و يا نابود شود. جنگ جهاني سوم تقريباً پايان يافته. امريكا در همه جا در حال عقب‌نشيني است. يك سياست خارجي جهاني، تشكلِ مورد نياز است. امريكا بايد در سراسر جهان دست به يك تهاجم بزند. زمان تصميم‌گيري تنگ است و نبايد تا فردا صبر كرد.»١٣
امريكا جهت پيشبرد اهداف سياست خارجي خود، الگوهاي متفاوت به كار مي‌برد. در برخورد با اتحاد شوروي در صدد توسعه نظامي‌گري بود؛ در حالي كه براي مقابله با چالش‌هاي منطقه‌اي از استراتژي جنگ خفيف بهره مي‌گرفت. هدف از اجراي هر دو الگو را مي‌توان افزايش مداخله‌گرايي و تأثيرگذاري جهاني و منطقه‌اي ايالات متحده امريكا دانست.
ايالات متحده امريكا در دوران جنگ سرد به دليل آن كه توانست از ابزارهاي خود به نحو مؤثري استفاده نمايد، در پايان نظام دو قطبي جايگاه و مطلوبيت‌هاي كاركردي خود را حفظ نمود و در نتيجه به عنوان يكي از قدرت‌هاي مسلّم و در حقيقت پيشتاز در ساختار آينده باشد. علت موفقيت امريكا را بايد در به‌كارگيري استراتژي بازدارندگي مؤثر در حوزه سلاح‌هاي استراتژيك، تهاجم فعال نسبت به شاخص‌هاي اجتماعي اتحاد شوروي به خصوص در حوزه حقوق بشر، به‌كارگيري جنگ كم شدّت در برخورد با افغانستان، لهستان، نيكاراگوا، و اعمال مداخله‌گرايي فزاينده در مناطق بحراني جهاني براي تطبيق حوادث با اهداف و منافع خود دانست. كاركرد امريكا در دوران نظام دو قطبي در راستاي استراتژي سد نفوذ ترومن(١٩٤٧) به انجام رسيد و در دوره‌هاي مختلف با تاكتيك‌هاي رفتاري و دكترين‌هاي راهبردي، دنبال شد.

پي‌نوشت‌ها:
١. Arnold Kanter and linton B.Brooks, U.S.International Policy for The Post - Cold war world: challenges and new repfonses, New york and london: Norton and Company ١٩٩٤
٢. p.٢١-٤٧مCommentany , Janueary ٢٠٠٠,
٣. مانس جي مورگنتاو، سياست ميان ملت‌ها «تلاش در راه قدرت و صلح»، ترجمه حميرا شيرزاد، تهران: مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، ١٣٧٤، ص ٨٥ ـ ٨٤
٤. ابراهيم متقي، تحولات سياست خارجي امريكا، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامي، ١٣٧٦، ص ٢٥.
٥. Thomas A.Bailey, "Americans; Emergence as a worldpower: themyth and the venity" New york: Hanper and Row, ١٩٦٤, P.١٥.
٦. William graham summer, the comquest of The united states by spain (New Haven: yale nuiversity, ١٩٤٠: f. ٢٩٥)
٧. استفان آمبرز، روند سلطه‌گري، ترجمه احمد تابنده، تهران: انتشارات چاپخش، ١٣٦٨، ص ١٢.
٨. آندره فونتن، تاريخ جنگ سرد، ج اول، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تهران، نشر نو، ١٣٦٤، ص ١٩.
٩. Clare Booth Luce, "America and The world communsim" (New Haven: yaleuniversity Press, ١٩٥٢), P.١١.
١٠. George Kennan, "×", The source of sor:ej condusit Foreign folicy, ××V, ((July ١٩٤٧), P.٥١٤.
١١. Henry A.Kiss:inger, American foregin pol:cy, New york: w.w.Nortoband com fany, the ١٩٧٤, pp. ٢١٢ _ ٢١٣
١٢. يان داربي‌شر، تحولات سياسي در ايالات متحده امريكا، ترجمه رحيم قاسميان، تهران: سازمان انتشارات انقلاب اسلامي، ١٣٦٩، ص ١٣٧ ـ ١٣٦.
١٣. ويليام رابينسون و كنت نورث ورثي، جنگ روياها، ترجمه ع ـ رشيدي، تهران؛ انتشارات موسسه اطلاعات، ١٣٦٦، ص ٢٦.